واژه

ادبیات.شعر.مطالب گوناگون.سرگرمی.شعرهای فرزانه طاهری.مطالب دینی.مطالب علمی.دانلود کتاب.دانلودشعر.
چکیده های قلم

هیچ چیز عوض نمیشود ماعوض می شویم

 

 

 

رنجش های کوچک همچون طاعونی عشق رانابود می کند.

  

بعضی ازمردم باسرهایشان احساس می کنندوبادلهایشان می اندیشند.

 

عشق مانندایمان اعتمادبدون تضمین رامی طلبدایمان ورای منطق ودلیل می رودوعشق ازآن فراتر...

  

دیروزخیلی دیروفرداخیلی زوداست هیچ روزی ازامروز باارزشترنیست.

 

مردم دریک چیز مشترکند همه باهم فرق دارند.

 

دوست داشته شدن ارتباط زیادی بادوست داشتنمان دارد.

 

 

 

چقدرزوددیرمی شود...

 

آفتاب به گیاهی نورمیدهد که سرازخاک بیرون آورده باشد.

 

ازدواج قمارزندگیست ...بردبامتقلب است.

 

سقوط بداست حتی دریک دره ی سبز وخرم.

 

دوست حقیقی غایب هم اگرباشد درحکم حاضراست.

 

دوست واقعی کسی است که درحضورش بتوان باصدای بلندفکرکرد.

 

عشق یعنی اینکه ماباورکنیم که یک دل دیگرارادتمندماست.

 

گفتاربی عمل مانندچک بی محل می باشد.

بین پیروزی وشکست یک قدم بیشترفاصله نیست ومردم ازترس شکست شکست می خورند

 

.

 

تامدتی طولانی باکفش کسی راه نرفته باشی نمی توانی اورابشناسی.ماباکفشهای خودمان خیلی بیش ازاینکه کفشهای دیگران رابپوشیم راحت هستیم.

 

مخترع پول قاتل خوشبختی بشرشد.

 

زندگی بدون کوشش مرگ قبل ازمقرراست.

 

هرچیزبه دردسرش بیارزدارزش داردمنتظرش باشیم.

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 11 فروردین 1392ساعت16:48توسط kalamat | ارسال نظر(0)
تک بیتی های زیبا

گویندخداهمیشه باماست          ای غم نکندخداتوباشی؟

 

 

 

ازدردسخن گفتن وازدردشنیدن          بامردم بی دردندانی که چه دردیست

 

 

خداچه حوصله ای داشت روزخلقت تو          که هیچ نقص نداردتراش قامت تو

 

مکن به خاک تیمم که آب دیده ی من          هزارسال کفایت کندوضوی تورا

 

چومی بینم کسی ازکوی اودلشادمی آید          فریبی کزوی اول خورده بودم یادمی آید

 

میکشدغیرت مراگردیگری آهی کشد          زان که میترسم که ازعشق توباشدآه او

 

شدم به عشق تومشهورونیستم خوشحال          که هرکه دیدمراآوردتورابخیال

 

چنان زهرفراغی ریختی درساغرجانم          که مرگ ازتلخی آن گردجان من نمی گردد

 

عیدهرکس رازیارخویش چشم عیدی است         

چشم ماپراشک وحسرت دل پرازنومیدی است

 

تلخ باشدزهرمرگ امابه شیرینی هنوز          می تواندتلخی هجران زکام من برد

 

نصیبم گشته چندان تلخکامی بعدهرکامی          که ممنونم زگردون گربکام من نمی گردد

 

ای مردگان زخاک یکی سربدرکنید          برحال مرده ی بترازخودنظرکنید

 

به گردخاطرم ای خوشدلی چه می گردی؟          کدام روز مراباتوآشنایی بود؟

 

وای به روزگارتودرتواگر اثرکند          ناله وآه نیمه شب گریه ی صبحگاهیم

 

خوش آنکه ازتوخطایی ندیده میگفتم:

فرشته خوی من آیاستمگری داند؟

 

ازحال خودآگه نیم لیک اینقدردانم که تو

هرگاه ازدل بگذری اشکم زدامان بگذرد

 

دمی نشستی رورفتی ولی به محفل ما      هنوز بوی گل وعطریاسمن باقیست

 

منصوروارگرببرندم به پای دار          مردانه جان دهم که چهان نیست پایدار

 

مرابه روزقیامت غمی که هست اینست          که روی مردم دنیادوباره بایددید

 

 

آن روزکه تعلیم تومیکردمعلم          برلوح توننوشت مگرحرف وفارا؟

 

قوت گیرایی شهبازدرسرپنجه است          زودمی چسبد به دل چشمی که خوش مژگان تراست
 

+نوشته شده در شنبه 10 فروردین 1392ساعت19:01توسط kalamat | ارسال نظر(0)
توصیف واژه ها

واژه دردراچگونه میتوان توصیف کرد؟

 

چگونه میتوان توصیف کرد:

 

نبودنت را...

 

نداشتنت را...

 

ندیدنت را ؟

 

وقتی هیچکس مسئولیت افعال منفی رابعهده نمیگیرد...

 

نفی کردن درد چه شهامتی میخواهد!!

 

 

 

 

+نوشته شده در پنج‌شنبه 08 فروردین 1392ساعت18:54توسط kalamat | ارسال نظر(0)
بالاخره یادمیگیری...

بالاخره یاد می گیری:

از یک دوستت دارمِ ساده، برای دلت یک خیالِ رنگارنگ نبافی...

که رابطه یعنی بازی و اگر بازیگری نکنی، می بازی...

که داستان های عاشقانه، از یک جایی به بعد رنگ و بوی منطق به خود می گیرند...

که سر هر چهار راهِ تعهد، یک هوسِ شیرین چشمک می زند...

یاد می گیری

که خودت را دریغ کنی تا همیشه عزیز بمانی...

که آدم جماعت چه خواستن های سیری ناپذیری دارد...

و چه حیله هایی برای بدست آوردن...

که باید صورت مسئله ای پر ابهام باشی، نه یک جوابِ کوتاه و ساده...

که وقتی باد می آید باید کلاهت را سفت بچسبی، نه بازوی بغل دستی ات را...

امسال باید بفهمی

در انتهای همه گپ زدن های دوستانه، باز هم تنهایی...

و اون همان لحظه ای ست

که همه چیز را بی چون و چرا می پذیری

با رویی گشاده

و لبخندی که دیگر خودت هم معنی اش را نمی دانی.

 


 

+نوشته شده در سه‌شنبه 06 فروردین 1392ساعت19:06توسط kalamat | ارسال نظر(1)
چینی نازک تنهایی

 

 به سراغ من اگر میایی دگر آسوده بیا ، چند وقتیست که فولاد شده چینی نازک تنهایی من.

مدت هاســـــت
 
نه به آمدن کسی دل خوشـــــــم…
نه از رفتن کسی دل گیـــــــر…
بی کسی هم عالمــــــــــــی دارد…
 
 
 
 
+نوشته شده در یکشنبه 04 فروردین 1392ساعت08:47توسط kalamat | ارسال نظر(11)
وقتی که دل شب میلرزد...

 

ای کسی که به نخ ریس کلمات آویزان شده ای..
 
بدان که درمیان غمگین ترین لحظات بودنم
 
ازنگاه کردن تهی مانده ام..
 
ودرورای کوچه های شب گم شده ام...
 
سخت میکوشم تارهاشوم ازخودم
 
میدانم حال وروزتوبهترازمن نیست!
 
میدانم که ازدریچه شکسته دلت
 
به کلمات پناه آورده ای
 
وبادستهای لرزانت
جمجمه خودراچون گوی آتشین گرفته ای..
 
وچقدراصرارداری بگویی...
 
آه امادل قویت نمی گذارد!!
 
قلمم برسرم میزندکه بنویس..
 
بنویس وراحت شو...
 
اما افسوس!
 
کلمات مثل مورچه های سیاه درهم می لولند!
 
قلمم برسرم فریادمیزندتوچقدرخودکامه ای!!
 
اما!
 
فقطشب تارمیداندکه من هم کورم وهم کرم
 
شب تارحتی مرالال تصورمیکند!
 
بیگمان قلمم هم این رامیداند!وگرنه باهرم کلماتش آتشم میزد...
 
میسوزاند وخاکسترم میکرد...
 
قلمم میداند!!
حتما شب تاربه اوگفته است که من کوروکرولالم...
 
پس چرا نمی نویسد؟
 
احساس هرچه حرف راسکوت کرده ام!
 
اما!
 
سکوت سردم بهمنی است...
 
بهمنی برفرازکوه صبر...
 
تنها باصدای یک دست
 
یک تلنگرکوچک..
 
فرومیریزد...
 
چه باشکوه است پژواک این صدا
 
دردل کوهستان یخ زده درشب تار!
 
وقتیکه دل شب رامیلرزاند...
 
بهمن همیشه بهمنی است!
 
 
 
 
 
 
+نوشته شده در شنبه 03 فروردین 1392ساعت15:05توسط kalamat | ارسال نظر(1)
یک نفرنی میزند تنهایی خودرا...

یک نفرنی میزندتنهایی خودرا

دلتنگی زبانی که شکایت دارد..

درمیان همه سکوتها

نی ازهمه خوش صداتراست

فاجعه قبلااتفاق افتاده..

ازهمان جایی که شروع کردیم..

همین حالافرداتمام شد..

همه چیزنابودشد

همه چیزباقطره اشکی ازگوشه چشمانم فیصله پیداکرد..

اماهنوزبغض هایم شکسته نشده!!

دوست فراموشکارم

چه آرام بخواب رفته ای!

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 28 اسفند 1391ساعت18:18توسط kalamat | ارسال نظر(13)
پیامی به خوانندگان وبلاگواژه

 

 توجه توجه!

این وبلاگ نیازبه افزایش آماربازدید ندارد...

 

گذاشتن هرنوع پیام تبلیغاتی ( افزایش آمار

بازدید-پیشنهادلینک-معرفی پاپ آپ) دراین وبلاگ ممنوع

وپیگردقانونی دارد.

 

خواهشمندیم فقط درمورد مطالب وبلاگ کامنت بگذارید

رعایت مواردفوق نشانه شخصیت شماست

 

 

 

 

 

وبسایت شعرفرزانه

www.farzaneh-shear.ir

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 28 اسفند 1391ساعت08:38توسط kalamat | ارسال نظر(4)
واژه
+نوشته شده در یکشنبه 27 اسفند 1391ساعت12:20توسط kalamat | ارسال نظر(1)
قلمستان

 

صنوبر قلمستان میشود...
 
قلمهاروزبه روزکوتاهترمیشوند...
 
نوشته هاطولانی تر...
 
شعربهارسروده میشود...
 
سینه سرخ میخواند..
 
میخواند ودوره میکند...
 
بروزن وباقافیه..
 
منقارش رنگ وبوی انگور میدهد...
 
بی آنکه هراس ازدست دادنی اورادرقفس کند...
 
وشایدقفسی دیگر...
 
بهاربایدمجال خودنمایی بیابد..
 
تاعظمت خورشیدازنگاهی پنهان نماند....
 
تاآن زمان سینه سرخ شایدققنوسی شود..
 
که حتی اگر به آتشش افکنند...
 
عاشق ترین باشد!!
 
 
+نوشته شده در جمعه 25 اسفند 1391ساعت19:54توسط kalamat | ارسال نظر(0)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران