واژه

ادبیات.شعر.مطالب گوناگون.سرگرمی.شعرهای فرزانه طاهری.مطالب دینی.مطالب علمی.دانلود کتاب.دانلودشعر.
فعل های من

 


همۀ فعل هایم ماضی شده اند ...

ماضی خیلی بعید !

و دلم برای یک حال ،

يك حال ساده ...

چقدرتنگ شده است ...
 

+نوشته شده در سه‌شنبه 10 اردیبهشت 1392ساعت16:51توسط kalamat | ارسال نظر(0)
درسرزمین قلب تو...

درسرزمین قلب تو احساس غربت میکنم

بااینهمه آوارگی نگوکه عادت میکنم!!

من باتمام بیکسی بتو پناه آورده ام

گمان نکن باغربتت میمانمو سرمیکنم...

بیگانه ای بامن ولی..لبخندبرمن میزنی

آرامش قلب مرااینگونه برهم میزنی

درهای باغ سبزرابرروی چشمانم ببند

گرمرغ عشقم نیستی..بیارهایم کن زبند

سرخورده ازاحساس تو..من پرزخالی میشوم

ازسرزمین قلب تو..یکشب فراری میشوم

یکشب فراری میشوم...

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 01 اردیبهشت 1392ساعت15:27توسط kalamat | ارسال نظر(0)
چگونه برای خودهمسری مناسب انتخاب کنیم


چگونه برای خودهمسری مناسب انتخاب کنیم

آیا می دانید؟ : دنبال همسر مناسب هستید؟ آرزو دارید شریک زندگی تان را پیدا کنید و کسی در شان و مرتبه خودتان همدم بقیه عمرتان شود؟ برای این کار باید قبل از هر چیز از هفت خوان بگذرید!

هفت خوان ازدواج....

بقیه درادامه مطلب...

 

ادامه مطلب
+نوشته شده در شنبه 31 فروردین 1392ساعت22:23توسط kalamat | ارسال نظر(0)
شعرهای عاشقانه


ای دل غمگین من
گریه کن
غم هایت را بیرون بریز
دنیا دنیای نامردی ست

 


ای عشقم تو را به خدا امانت داده ام
می دانم همیشه سلامت خواهی ماند
و هیچ گزندی به تو نمی رسد
چون او مهربان است

 


نمی دانم تو را در کدامین جهان جستجو کنم
دلم برایت تنگ شده
برای با تو بودن
با تو خندیدن

 


چه زیباست کسی را دوست داشتن
با او عشق را ساختن
چه زیباست برای کسی سرودن
او را بعد از خدا ستودن

 


نفرین به تو ای غریبه
به تو که روزی اشنا ترین لحظه هایم بودی!
سکوت خسته و قلب شکسته ام را ببین با من چه کردی؟
ایا تاوان عاشق شدن و عاشق بودن این است؟!

 


شب آمد باز هم بیدار هستی
سراسر عمر در پیکار هستی
همیشه معترض بر دار رفته
دل من از چه رو بردار هستی

 


بیا بشین كنارم ، تویی دار و ندارم
واسه بودن با تو ، ببین چه بی قرارم
منم ، اسیر چشمات ، تویی عشق و نگارم
بی تو فصل خزون و ، با تو مثل بهارم

 


دیشب خواب تورو دیدم
خواب دیدم برگشتی بهم زنگ زدی
گفتی هنوز دوستم داری
مثل اون روز باهم گریه کردیم

 


ببار که چتری بر روی دلم نخواهم گرفت
ببار که شاید اندکی از داغ این دل سوخته بکاهی
ببار که ویرانه دل من سقفی ندارد
که از قطرات سردت ایمن باشد

 


این روزهــا زیــاد ساکت شده ام
نمی دانم چرا حرف هایم
به جای گلــو ..
از چشمــانم بیرون می آیــد

 


اصلا مهم نیست تو چند ساله باشی
من هم سن سال تو هستم
مهم نیست خانه ات کجا باشد
برا ی یافتنت کافی است چشم هایم را ببندم

 

آن روز که همدیگر را یافتیم
یافتنمان هنر نبود
هنر این است
همدیگر را گم نکنیم

 

تمام احساس من خلاصه ای ست
از مهربانی هایت که هوای عشق تو را دارد
راز نگاه تو را دارد ، مثل چشمه ای زلال در قلبم می جوشد
و در احساس تو جاری می شود

 


پاهایت را بگذار اینجا…
درست روی قلبم…
ببخش مرا …
چیز دیگری نداشتم که فرش قدومت کنم …

 


گریه کردم اشک بر داغ دلم مرهم نشد
ناله کردم ذره ای از دردهایم کم نشد
در گلستان بوی گل بسیار بوییدم ولی
از هزاران گل گلی همچون شما پیدا نشد

 


در خلوت من نگاه سبزت جاری ست
این قسمت بی تو بودنم اجباری ست
افسوس نمی شود کنارت باشم
بی تو هر ثانیه و لحظه من تکراریست

 


تو راحت
فراموش می کنی
باز دل می بری
باز دل می بازی

 


تو کیستی که من این گونه
بی تو بی تابم
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم
تو کیستی که من از موج هر تبسم تو

 

دیگه سراغمو نگیر ، که از تو هم بدم میاد
دلم یه چند روزیه که ، مرگ نگاهتو میخواد
تازگیا حس میکنم ، مال غریبه ها شدی
بهتره که یادم بره ، شور یه عشق بی خودی

 


و حدس می زنم شبی مرا جواب ميكنی
و قصر كوچك دل مرا خراب ميكنی
سر قرار عاشقی هميشه دير كرده ای
ولی برای رفتنت عجب شتاب ميكنی

 

شب سردی ست و هوا منتظر باران است
وقت خواب است و دلم پیش تو سرگردان است
شب بخیر ای نفست شرح پریشانی من
ماه پیشانی  من دلبر بارانی من

 

+نوشته شده در پنج‌شنبه 29 فروردین 1392ساعت21:16توسط kalamat | ارسال نظر(1)
شعرهای دکترعلی شریعتی


روزی از روزها
شبی از شب ها
خواهم افتاد و خواهم مرد
اما می خواهم هرچه بیشتر بروم

 


من هر لحظه ، هماره
شب و روز
همه وقت و همه جا
صدای این بارش ها و ریزش های پیوسته را

 

مهراوه ی من
من از گفتار زشتی که بر زبان رفته است ، بیمی ندارم
من از کردار بدی که از من سر زند ، نمی هراسم
من پس از هر خطا ، همچون پس از هر ثواب

 


هر لحظه حرفی از اعماق مجهول درون ما می جوشد
و همچون زبانه های آتش آتشفشانی
از سینه جَستن می کند و از حلقوم بالا می آید
تا از دهانه آتشفشان

 


هر لحظه حرفی در ما زاده می شود .
هر لحظه دردی سر بر می دارد
و هر لحظه نیازی
از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش می کند.

 

می روم شاید فراموشت کنم  
با فراموشی هم آغوشت کنم
می روم از رفتن من شاد باش  
از عذاب دیدنم آزادباش

 


و آن گاه خود را کلمه‏ای می‏یابی که معنایت منم
و مرا صدفی که مرواریدم تویی
و خود را اندامی که روحت منم
و مرا سینه‏ای که دلم تویی

 

نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم
سر پیش هم آریم و دو بیگانه بگرییم …
پوپکم، پوپک شیرین سخنم!
این همه غافل

 


افسانه‌اى خموش در آغوش صد فریب
گرد فریب خورده‌اى از عشوه نسیم
خشمى که خفته در پس هر زهر خنده‌اى
رازى نهفته در دل شبهاى جنگلى

 

+نوشته شده در پنج‌شنبه 29 فروردین 1392ساعت20:32توسط kalamat | ارسال نظر(0)
شعرهای فریدون مشیری

هان اي پدر پير كه امروز

مي نالي از اين درد روانسوز

علم پدر آموخته بودي

واندم كه خبر دار شدي سوخته بودي

 

مرغ دريا بادبان هاي بلندش را

در مسير باد مي افراشت

سينه مي سائيد بر موج هوا

آنگونه خوش، زيبا

 


بنشين، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است

بگذار تا سپيده بخندد به روي ما

بنشين، ببين كه دختر خورشيد ،صبحگاه

حسرت خورد ز روشني آرزوي ما

 


ساحل در انتظار كسي بود

تا پاسخي بگويد، فرياد آب را

با ناله گره شده، دلتنگ، خشمگين

سر زير پر كشيدم و رفتم

 


نه آن دريا، كه شعرش جاودانه است

نه آن دريا، كه لبريز از ترانه ست

به چشمانت بگو بسپار ما را

به آن دريا كه ناپيدا كرانه ست

 

به دريا شكوه بردم از شب دشت

وز اين عمري كه تلخ تلخ بگذشت

به هر موجي كه مي گفتم غم خويش

سري ميزد به سنگ و باز مي گشت 

 

در اين جهان لا يتناهي

آيا، به بيگناهي ماهي

 بغضم نمي گذارد، تا حرف خويش را

از تنگناي سينه بر آرم

 

لبخند او، بر آمدن آفتاب را

در پهنه طلائی دريا

از مهر، می ستود

در چشم من، وليكن

 

سر از دريا برون آورد خورشيد

چو گل، بر سينه دريا، درخشيد

شراری داشت، بر شعر من آويخت

فروغی داشت، بر روی تو بخشيد !

 


ای عشق، شكسته ايم، مشكن ما را

اينگونه به خاك ره ميفكن ما را

ما در تو به چشم دوستی می بينيم

ای دوست مبين به چشم دشمن ما را

 

باران، قصيده واري
 غمناك
آغاز كرده بود
مي خواند و باز مي خواند

 

چگونه ماهی خود را به آب می سپرد
به دست موج خيالت سپرده ام جان را
فضای ياد تو، در ذهن من، چو دريائی است

 

نشسته ماه بر گردونه عا
به گردون مي رود فرياد امواج
چراغی داشتم، كردند خاموش
خروشی داشتم، كردند ج تاراج

 


تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد
و اشک من ترا بدرود خواهد گفت
نگاهت تلخ و افسرده است
دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است

 

ترا من زهر شیرین خوانم ای عشق
که نامی خوشتر از اینت ندانم
وگر هر لحظه رنگی تازه گیری
به غیر از زهر شیرینت نخوانم

 


سراپا درد افتادم به بستر
شب تلخی به جانم آتش افروخت
دلم در سینه طبل مرگ می کوفت
تنم از سوز تب چون کوره می سوخت

 


روزهایی که بی تو می گذرد
گرچه با یاد توست ثانیه هاش
آرزو باز می کشد فریاد
در کنار تو می گذشت ای کاش

 


عشق تو به تار و پود جانم بسته است
بی روی تو درهای جهانم بسته است
از دست تو خواهم که برآرم فریاد
در پیش نگاه تو زبانم بسته است

 


یک لحظه نشد خیالم آزاد از تو
یک روز نگشت خاطرم شاد از تو
دانی که ز عشق تو چه شد حاصل من
یک جان و هزار گونه فریاد از تو

 


در همه عالم كسی به ياد ندارد
نغمه سرايی كه يك ترانه بخواند
تنها با يك ترانه در همه ی عمر
نامش اينگونه جاودانه بماند

 

+نوشته شده در پنج‌شنبه 29 فروردین 1392ساعت20:22توسط kalamat | ارسال نظر(0)
شعرهای سهراب سپهری


شب بودوماه واختر و شمع ومن وخیال
خواب از سرم به نغمه مرغی پریده بود
در گوشه اتاق فرو رفته در سکوت
رویای عمر رفته مرا پیش دیده بود

 


منم زیبا…
که زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل، پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان

 


هدیه دادی دیده ی نویی به من
یک نگاه تازه ای بر قاب من
این دلم وابسته شد به این سخن
دم گرفت آرامشی از این سخن

 


هدیه دادی دیده ی نویی به من
یک نگاه تازه ای بر قاب من
این دلم وابسته شد به این سخن
دم گرفت آرامشی از این سخن

 


به تماشا سوگند

و به آغاز كلام

و به پرواز كبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است.

 

دود مي خيزد ز خلوتگاه من
کس خبر کي يابد از ويرانه ام؟
با درون سوخته دارم سخن
کي به پايان مي رسد افسانه ام؟

 


دير زماني است روي شاخه ي اين بيد
مرغي بنشسته کو به رنگ معماست
نيست هم آهنگ او صدايي رنگي
چون من در اين ديار تنها تنهاست

 


آفتاب است و بيابان چه فراخ!
نيست در آن نه گياه و نه درخت
غير آواي غرابان ديگر
بسته هر بانگي از اين وادي رخت

 

زندگي بال و پري دارد
با و سعت مرگ
پرشي دارد
به اندازه ي عشق

 

ابري نيست
بادي نيست
مي نشينم لب حوض
گردش ماهيها ، روشني ، من ، گل ، آب

 


زندگي حس غريبي است که يک مرغ مهاجر دارد
زندگي سوت قطاري است که در خواب پلي مي پيچد
زندگي گل به توان ابديت
زندگي ضرب زمين در ضربان دلهاست

 

+نوشته شده در پنج‌شنبه 29 فروردین 1392ساعت19:59توسط kalamat | ارسال نظر(0)
شعرهای دکترافشین یدالهی


کوچه وقتی که نباشی رگ خشکیده ی شهره
ماه تو گوش خونه گفته دیگه با پنجره قهره
سقف دلبستگی بی تو واسه من سایه نداره
دلم از روزی که رفتی دیگه همسایه نداره

 


یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت
پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت

 


مرز در عقل و جنون باریـــک است
كفر و ایمان چه به هم نزدیک است
عشق هم در دل ما سردرگم
مثل ویرانی و بهت مــــــردم

 

همین که پیش هم باشیم،همین که فرصتی باشه
همین که گاهی چشمامون،تو چشم آسمون واشه
همین که گاهی دنیار و با چشمای تو می بینم
همین که چشم به راه تو میون آینه می شینم

 


زندگی یعنی همین که اگه داری یا نداری
حقتو بگیری اما حقو زیر پا نذاری
زندگی یعنی همین که اگه قهری،اگه آشتی
با تو باشم اگه داشتم بمونم اگه نداشتی

 

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید

 


غروبم مرگ ِ رو دوشم ، طلوعم کن تو میتونی
تمومم سایه می پوشم شروعم کن تو میتونی
شدم خورشید غرق ِ خون میون مغرب دریا
من ُ با چشمای بازت ببر تا مشرق رویا

 

+نوشته شده در پنج‌شنبه 29 فروردین 1392ساعت19:53توسط kalamat | ارسال نظر(0)
شعرهای سیمین بهبهانی


چه گویمت؟ که تو خود با خبر ز حال منی
چو جان، ‌نهان شده در جسم پر ملال منی
چنین که می‌گذری تلخ بر من، از سر قهر
گمان برم که غم‌انگیز ماه وسال منی

 

ای رفته ز دل، رفته ز بر، رفته ز خاطر
بر من منگر، تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر، زآنکه به جز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سياه تو ندارم

 

 

که مرا هیچ دوست می داری؟

گونه ام گرم شد ز سرخی شرم

شاد و سر مست گفتمت آری

 

+نوشته شده در پنج‌شنبه 29 فروردین 1392ساعت19:49توسط kalamat | ارسال نظر(31)
شعرهای حمیدمصدق


تو را صدا کردم
تو عطری بودی و نور
تو نور بودی و عطر گریز رنگ خیال
 درون دیده من ابر بود و باران بود

 


چرا نمی گویند که آن کشیده سر از شرق
آن بلند اندام سیاه جامه به تن
دلبرِ دلیرزشاهراه کدامین دیارمی آید
و نور صبح طراوت بر این شب تاریک چه وقت می تابد؟

 


این عشق ماندنی
این شعر بودنی
این لحظه های با تو نشستن
سرودنی ست

+نوشته شده در پنج‌شنبه 29 فروردین 1392ساعت19:45توسط kalamat | ارسال نظر(0)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران