تو را صدا کردم تو عطری بودی و نور تو نور بودی و عطر گریز رنگ خیال درون دیده من ابر بود و باران بود
چرا نمی گویند که آن کشیده سر از شرق آن بلند اندام سیاه جامه به تن دلبرِ دلیرزشاهراه کدامین دیارمی آید و نور صبح طراوت بر این شب تاریک چه وقت می تابد؟
این عشق ماندنی این شعر بودنی این لحظه های با تو نشستن سرودنی ست